کجا هستم

به دنبال آرامش

کجا هستم

به دنبال آرامش

پسر پاییزی گیلانم

از زادگاهم تا ...

سخن ها دارم از دست تو در دل
ولیکن در حضورت بی زبانم

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

۵ مطلب با موضوع «نوشته های من» ثبت شده است


باز هم ایرانم و این مردم غمگین... باز هم سیاهپوش، باز هم حسرت گریه آه ناله ها،باز هم ایران یه گربه مشکی رنگ..

کجا هستم؟؟؟

اینبار هم یه کوه مثل دنا بر زبان این دلها.. مثل سانچی دریانوردان...مثل اتشفشانان ساختمان پلاسکو و ... که هنوز فراموش نشده و فراموش هم نخواهد شد .....اما امروز در آسمان...نمیدانم این ملت چه گناهی کردند...هروزمان صحبت از مرگ صحبت از حوادث..صحبت از این کشور صحبت از مشکلات داخلی ... تا کی؟

غمگینم برای کشورم برای ملت عزیزم 


تسلیت به خانواده های داغ دار این عزیزان.... و از خداوند متعال طلب آمرزش رحمت میکنم.

علیرضا قاسمی نژاد
۲۹ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۵۷ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳ نظر

سال نودوسه تو رشته معماری فارغ التحصیل شدم،از دبیرستان تا فارغ التحصیلی از دانشگاه کار میکردم و ...

کارهام بصورت آزاد بود مثل نجاری با پدر ،کشاورزی و خرد کارهای دیگه تا خرج خودمو در بیارم...در زمان دانشجویی کار دانشجویی انجام میدادم از طراحی تا تحویل پروژه پایان ترم به اساتید برای دانشجوها آماده میکردم.

 در طول شبانه روز حتی وقتهایی بود که خوابم فقط سه تا چهار ساعت از 24 ساعت بود.. اما رفته رفته هم دانشجو کم شد هم خودم انگیزه کار دانشجویی نداشتم چون بعد گرفتن لیسانس توقع داشتم کار خوب با حقوق مزایای عالی یا کار آزاد با درامد خوبی شروع کنم با توجه به اینکه سال 89 - 90 اوایل دانشجویی من معاف از خدمت بصورت رسمی گرفتم (معاف سه برادری) خداروشکر

بعد فارغ التحصیلی بین سال نودوسه تا نودوچهار بصورت آزاد کار ساختمانی میکردم در کنار پدر و در کنار یکی از دوستای داداشم اما اوضاع کار ساختمانی هم زیاد تعریفی نداشت چون همیشه دائمی کار نبود ، یک روز باران بود یک روز بخاطر کارگرهای دیگه نمیشد داخل ساختمان کار کرد،یک هفته کار تموم میشد بارها میشد پنج تا شش روزی بیکار میشدیم تا کار جدید شروع کنیم..تو این اوضاع منم خیلی پیگیر کار بودم، بصورت تلفنی با خیلی از آشناها در تماس بودم برای کار که کاری فراهم کنند در گوشه ای از این دنیا..من هم زیاد راضی نبودم اینطور کار کردن با درآمد روز مزد

تا اینکه یکی از دوستام (کامران) از تهران با من تماس گرفت که برم شرکتشون برای کار.

دقیقا نوزده شهریور 94 من رفتم تهران و شرکتی که دوستم کار میکرد فرم استخدامی پر کردم. اما شرکت نیروی تحصیلکرده نیازی نداشت.به من گفتند کارگر ساده نیاز داریم، من هم قبول کردم مشکلی نداشتم. تا اینکه دو سه روز بعد تماس گرفتند از من خواستند که فردا برم شرکت برای شروع کار.

دقیقا 23 شهریور نودوچهار من به عنوان کارگرساده با مدرک لیسانس وارد شرکت تولیدی شدم.

شرکت با حدود چهارصد پرسنل در زمینه تولید لوله های آبرسانی و آب فاضلاب همراه با قطعات و اتصلات آن فعالیت صنعتی در شهرک صنعتی خرمدشت تهران جاده دماوند

اولین روز و نگاههای یه عده کارگر ساده به من و با چهره و لباس تمیز و موهای شونه زده و تیپ بدور از یک شخصیت کارگری وارد شرکت شدم برای شخص خودم خیلی سخت بود که تصور میکردم باید اینجا هروز مثل یک سرباز آماده خدمت به شرکت باشم و هرکاری که بگن باید انجام بدم ..چاره ای نداشتم سرمو پایین آوردم و به من گفتند باید بری سالن بسته بندی و خودمو به سرپرست کارگرا معرفی کنم.میز کار بسته بندی با تعداد ده پرسنل که دور میز جمع شده بودند و بسته بندی میکردند و منم بعد صحبت با سرپرست کارگرا و سوال جوابهایی که انجام دادم رفتم بین کارگرا و مشغول کار شدم برام سخت بود خیلی از ساعت هفت صبح تا هفت غروب باید کار میکردیم ...و کارگرا هرکسی یچیزی میگفت من نمیگفتم تحصیلکرده ام..برام خیلی سخت بود گفتن این جمله که لیسانس هستم و اومدم اینجا... هیچی نمیگفتم فقط میگفتم اهل گیلانم و از دوستان آقا کامران..

روزهای تکراری و سخت حتی گاهی پنج شنبه جمعه هم باید در شرکت اجبار کار میکردیم.. عادت کرده بودم به این روزها تا سه ماه ادامه داشت تا اینکه یبار کنار دستگاه تزریق پلاستیک کار میکردم و دو نفر دیدم با چهره های خاص و سه چهار نفر از بچه های فنی دستگاه ها باهاشون هستند. یکی از بچه ها گفت خارجی هستند برای تعمیرات و نصب دستگاه های تزریق میان از یونان.. من تا حالا خارجی از نزدیک ندیده بودم و خودم با تعجب به چهرشون نگاه میکردم در حین کار ... اون روز گذشت فردا آن روز داشتم با دستگاه کار میکردم که یکی از اون خارجی ها اومد به کار کردن دستگاه نگاه میکرد کنار من سر پا ایستاده بود. من به انگلیسی سلام و احوالپرسی کردم.. خنده بر لباش اومد و خیلی خوب محترمانه جواب منو داد.. و من ادامه دادم صحبت هامو باهاش.... صحبت هامون سه چهار دقیقه ای طول کشید و بعد رفت ...بعضی از کارگرهای شرکت و بچه های کنترل کیفیت دیدن که من انگلیسی باهاش صحبت کردم اومدن از من پرسیدن مگه تو انگلیسی بلدی ؟؟ گفتم اره چطور؟

گفتن مگه تحصیلکرده ای؟ گفتم اره تحصیلکرده ام

گفتن چرا پس اینجا کارگری میکنی؟

گفتم نتونستم کار پیدا کنم مجبور شدم..اینجا تحصیلکرده نمیخواست زمانی که اومدم اینجا ..خب شکر خدا مشغولم ...کار که عار نیست...

 با تعجب و نگاه های مات و مبهوت و ناراحت رفتند سر کارشون...و من فکر اون خارجی ها بودم و لذت برده بودم از صحبت کردن به زبان انگلیسی با یه خارجی که تا حالا تو عمرم ندیده بودم خارجی ...

فردای آن روز مجدد کار تکراری و حرفهای تکراری نگاه ها به لوله های داغ تازه تولید شده .. مجدد همون خارجی دیدم روز سوم کاریشون بود دوباره صحبت کردم و احوالپرسی و صحبت کردن از کار و تحصیلات و سوال جوابهای شخصی برای شناخت یک فرد از یک فرهنگ یک کشور میپرسند من و اون از همدیگه پرسیدیم.خیلی راحت صحبت میکردیم ..من خیلی خوشحال بودم .

دم ظهر بود دیدم آقای حبیب الهی بچه کرمانشاه سرپرست کارگرا سالن واحد چهار شرکت بود طرف من اومد بهم گفت قاسمی نژاد تو تحصیلکرده ای ؟

گفتم اره

گفت انگلیسی هم شنیدم بلدی گفتم اره متوسط بلدم

گفت با من بیا

منو برد پیش همون خارجی ها

ازم خواست ازشون بپرسم که چه وقت برمیگردند و چه وقت مجدد به ایران میان برای کار بعدی پروژه بعدی ؟ پرسیدم و جواب گرفتم و برای آقای حبیب الهی ترجمه کردم همین و برگشتم سر کارم ...


در حین کار بودم حدود دو سه ساعت بعد دیدم آقای با کت شلوار اتو کشیده اومد سمت من (مدیر کنترل و کیفیت ) بود ... ازم پرسید شنیدم تو اینجا انگلیسیت بین کارگرا و بچه های کنترل کیفیت خوبه بلدی؟

گفتم اره...گفت باشه بکارت برس

چند دقیقه طولی نکشید که گفت آزمایشگاه کنترل کیفیت کار میکنی ؟

منم گفتم اره کار میکنم... گفت نمیدونم چرا کارگری قبول کردی !!! کاری ندارم به دلیلت ..درک میکنم

فقط برات میتونم یه کاری کنم تورو ببرم آزمایشگاه کنترل و کیفیت اما حقوق و سمتت همین کارگریه ولی کارت سبک هستش و تخصصی که نیاز به آموزش داره ...که خودم و بچه های آزمایشگاه بهت یاد میدن

من خیلی خوشحال بودم انگار یهو به دنیای دیگه ای رفته بودم.

منو برد آزمایشگاه نشونم داد و آشنایی با آزمایشگاه شد شروع کارم بخاطر صحبت کردن به زبان انگلیسی...

اینجا هزار مرتبه خداروشکر کردم از خدا تشکر کردم که منو نادیده نگرفت..

اما کارگرهایی میدیدم که هرکی یه چیزی میگفت همه خلاصه حرفاشون این بود راحت شدی !!!

اما آزمایشگاه درسته کارش خیلی از کارگری بهتر و سبک تر بود اما آزمایشگاه طوری بود که قبل از تولید جنس ما بایستی با تست های مختلف کیفیت خوب و بد بودن جنس بدست میاوردیم و گزارش هایی از آزمایش جنس ها به مدیر کنترل و کیفیت میدادیم و مدیر تصمیم میگرفت برای شروع تولید...

خیلی راضی بودم اما بعد حدود شش هفت ماه من داخل آزمایشگاه حالم بهم خورد ... منو بردند به بیمارستان رسوندند خیلی بد بود اون روز .. انگاری تیری وارد قلبم شد ..خیلی درد داشتم ..بهانه ای شد این مریضی که خانوادم و آشناهام نگران بشند و دکتری که بعد تمام آزمایشات بهم گفت سلامتی تو زندگی خیلی مهمه

اول مراقب سلامتیت باش

بعد کار

و فشار هایی از طرف خانواده رو من بود که تو اون شرکت کار نکنم..و من هم با تمام حرفهایی که از خانواده رو من بود از شرکت اومدم بیرون ... خانواده نگران سلامتی من بودند.چون مریضی قلب شوخی بردار نبود..یه هفته بستری بودم اما باز میشد کار میکردم داخل آزمایشگاه...میتونستم کار کنم اما فشار از طرف خانواده رو من بود که دیگه کار نکنم تو اون شرکت ...بیام بیرون بگردم دنبال کار..از این حرفها..خیلی گشتم ولی نشد کار پیدا کنم..خیلی ها به سابقه کار خوب نیاز داشتند و بارها دیدم تو مصاحبه پارتی نیازه..اما متاسفانه نتونستم کار خوب پیدا کنم..تا الان هم همینطور بوده هنوز هنوز هم نه کسی بهم برای کار زنگ زد نه خودمم نتونستم جایی مشغول کنم.

اما من پشیمانم که چرا اومدم بیرون از اون شرکت..تو مملکتی که لیسانس (تحصیلکرده ارزشی نداره) تو مملکتی که خودم با چشمهای خودم دیدم که طرف اعداد یک تا ده بلد نبود بنویسه واقعا اما سمت کاریش رسمی اداره ای بود که من داخلش کارآموز بودم زمان دانشجویی...چون  یا باید از خانواده های شهدا بود یا پسر جانباز ایثارگر باشی یا پارتی داشته باشی در ارگانی.. بگذریم حرف زیاده

اگه الان تو همون شرکت کارگری میکردم ،الان حداقل دو میلیون حقوق داشتم و بیمه من هم رد میشد ...تو مملکتی که لیسانس جایگاهی ندارد..

گاهی فکر میکنم کاش درس نمیخوندم میرفتم دنبال صنعتی استا شاگردی ادامه میدادم ..

اما به قول معروف

پشیمانی سودی ندارد...خداروشکر که یک فرد تحصیلکرده ام و برای ادامه درسم ارشد هم سال بعد به کمک خدا انشالله میگیرم.

من هم زیاد به گذشته فکر نمیکنم که خودمو اذیت کنم.


علیرضا قاسمی نژاد
۲۰ بهمن ۹۶ ، ۰۴:۰۵ موافقین ۳ مخالفین ۰

روزشبهایی رو میگذرونم که دلم هزار راه میرود-به هزار یک نقطه فکر میکنم چون هنوز شغل دلخواه خودمو بدست نیاوردم ..چون جایی که کار میکنم فقط یک حقوق ثابت بدون بیمه و مزایا هستش.

در زادگاهم شهرستان لنگرود

دوست دارم شهرمو اما دوس دارم از اینجا برم.یدونه از دلایل اینکه دوس دارم برم از این شهر و استان گیلان و محل زندگیم اینه که اقتصاد گیلان ضعیف تر از اقتصاد بعضی شهرهای دیگه هستش و صدرصد هم همینطوره چون گیلان منابع معدنی بخصوصی مثل دیگر شهرها نداره و درآمد حاصل از اقتصاد گیلان که مردمش باهاش سروکار دارند مثل کشاورزی برنجکاری و چایکاری - باغداری - صیدماهی - پرورش زنبورعسل - پرورش کرم ابریشم و.... هستش و دولت نیز حمایت زیادی از کشاورزی باغداری - پرورش زنبور و کرم ابریشم و .. نمیکند و همیشه در همه ارگان ها مخالف و موافق با بخشی هستند.

چون خودم فرزند کشاورزم و پدرم یک کشاورز هستش برنجکاری - چایکاری و پرورش کرم ابریشم که الان باغ چای و باغ توت که مشترک در یک زمین  بود نداریم. فقط مزرعه برنج داریم اما کرم ابریشم و چای که در منطقه دهستان دریاسر داشتیم به روش خاصی اومدند از بین بردند.یکی از دلایل کوچک ضعیف شدن اقتصاد گیلان اینه که  مسیٔولین استان و نماینده شهرستان و شوراهای شهروروستا اومدند مردم در مسجد دور هم جمع کردند و  پیشنهاد طرح شهرک صنعتی دادند که این مناطق رو  از طریق خریدن باغ های چای و توت به عنوان که یک روزی به شهرک صنعتی تبدیل کنند. یه عده راضی یک عده از مردم ناراضی..  بلاخره همه رو راضی کردند. اما این راضی کردن از ته دل مردم کشاورز برای فروش زمین ها نبود چون یک عده مردم درآمدشان از چای و کرم ابریشم بود همه که شغل آزاد در کنار کشاورزی نداشتند. اما این یک روز الان پنج سال میگذره و هنوز هم هیچ نشانه ای از درست کردن شهرک نیست فقط همون چهارپنج سال قبل تابلوای با عنوان شهرک صنعتی زدند که در حال حاضر تابلویی هم نیست...


کشاورزی چطور از بین میره ؟؟؟

ضعیف شدن اقتصادی یک استان چطور کاهش پیدا میکند؟؟

یک عده از مسیٔولین پا در میانی کنند و مناطقی با عنوان طرحی - پیشنهاد میدهند و وام های کلان از بانک ها میگیرند و  قشر ضعیفی از جامعه در منطقه ای پیدا می کنند و روی آن عده با سیاست بازی های ماهرانه وارد منطقه میشوند تا به هدف خود برسند.

برایشان مهم نیست که فردا میخوان مردم چطوری زندگی کنند آیا این زندگی سخت میشه برایشان یا نه ؟؟؟

پول که دادند همه خرج کردند اینم تو دوره ای که وضعیت اقتصادی خوبی نداریم برای مردم پولی نمیماند و حتی هستند مردمی که پشیمانند.. اما پشیمانی دیگر سودی ندارد.. و ما وقتی مریض میشیم که خود و زندگی رو جدی می گیریم - آنچه برای سالم ماندن به آن نیازمندیم خندیدن است.


علیرضا قاسمی نژاد
۱۶ بهمن ۹۶ ، ۰۶:۲۱ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲ نظر

من که گیلان نیومدم

اما تصور میکنم که گیلانم

گیلان !!!

تصور میکنم گیلان قشنگه و طبق تعریفی که می کنند می گن تو هر چهار فصلش حس آرامش خاص به روح روان آدمی می بخشه

از جنگل های تالش تا دریای چمخاله .. از سایه های درختان بزرگ تالش.. پره سر.. رضوانشهر .. تا صدای آب رودخانه سفیدآب رحیم آباد رودسر .. کوه های تابستان نشین املش نقطه به نقطه اش حس طراوت حس آرامشی به آدمی میده !

 باید گیلان مثل یک میوه تو دستت بگیری تا حس کنی این میوه نرمه یا سفت

تو گیلان نیومدی ببینی مرد و زن شجاع نترس مهربان خونگرم باهوش همیشه پر انرژی هستند.. همیشه همه جا جهان نام آوازشون از گیلان هست!!

مردمی که مثل کوه بزرگ عظیم هستند مثل قله کوه ها عظیم  نامدار شدند و هستند.. بله یک مرد مثل  میرزا کوچک خان جنگلی..سلطان جنگل گیلان ...مبارز مشروطه

و کسانی مثل:

دکتر مجید سمیعی برترین جراح مغز جهان

دکتر محمدعلی مجتهدی گیلانی بنیان گزار دانشگاه صنعتی شریف تهران..

محمد معین .. مولف فرهنگ معین

محمود بهزاد.. پدر زیست شناسی نوین ایران

محمدجعفر جعفری لنگرودی..رییس سابق دانشکده حقوق دانشگاه تهران و از مولفان پیش نویس قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران

صادق صبا..رییس سابق شبکه جهانی بی بی سی فارسی

کامبیز حسینی .. مجری و خبرنگار شبکه صدای فارسی آمریکا

پرواز همای.. خواننده محبوب ایران

و .... دیگر نام های چهره های خاص خوش نام گیلان در ایران و جهان

که همتون بارها اسم ها و چهره هایشان را از تلویزیون و رادیو شنیده اید


اما من همچنان به مقصد نرسیده ام

همچنان راه خود راه برای یک زندگی بی دغدغه ادامه میدهم و دنبال آرامشم


اما نمیدانم مقصد زندگی من به کجا ختم می شود؟؟؟


علیرضا قاسمی نژاد
۱۵ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۵۲ موافقین ۱ مخالفین ۰

در حال کار کردنم..

میاد پیشم برای اشنایی!!

اسممو میدونست

میپرسه: اهل کجایی ؟

گفتم

من دریاسر متولد شدم ...


دریاسر کجاست ؟؟؟

دریاسر دیگه یجایی تو شهرستان لنگروده...که معروف به دهستان دریاسر که در سه کیلومتری با شهر لنگرود فاصله داره.


لنگرود کجاست ؟؟


تو نمیدونی لنگرود کجاست؟ بابا لنگرود یه شهریه که معروفه بازارش به ارزونی اجناسش 

کجاست ؟؟

بابا تو استان گیلانه ،شهرستان لنگرود

از رشت میخوای رد شی بری رامسر تو راه میبینیش (بین رشت رامسر) از هر طرف شصت تا هفتاد کیلومتر

جای خوبیه مردمش خیلی آرومند خیلی مهمان نوازند...اینجوری فقط من تعریف کردم باید بیای ببینی .

حالا میای خودت از نزدیک میبینی...


باشه میام انشالله


انشالله حتما بیا چون اونجا دریا داره ،بازار محلی داره،برنج داره ،چای داره،یکی از سوغاتی های دیگشم کلوچه هستش

عه کلوچه !!!

تو دوست داری؟


اره دوست دارم


دفعه بعد میارم برات


 لطف میکنی


وظیفمه اما بشرطی که بیای شهرمون

من بخوام سوغاتی بیارم برات جای خود ولی شهر باید خودت حس کنی باید ببینی باید با مردمش حرف بزنی،بری دریا ماهی بگیری،بری باغ چای عطر چای حس کنی،از فالوده اخته ای داخل شهرش که معروفه به خیابان اخته فروش ها و یسر میره سمت دریا،یسمت میره سمت بازار ماهی فروش ها و پل خشتی کنار بازار ماهی فروش ها و خانم های که سبزی و نان محلی و صنایع دستی میارند همشون دیدنیه و بسیار روحیه بخش و یه خیابون هم میخوره میره سمت کوه ها..منطقه ای که میخوای بری سمت کوه میگن لیلاکوه که بیشتر باغ های پرتغال،نارنگی و نارنج سمت پای کوه هستش...باغ چایشم همینطور..از منطقه لیلاکوه راه داره به جاهای دیدنی سرسبز لنگرود

تو بیا من قول میدم حتما بهت خوش میگذره ...


باشه 

منظره ای از پل خشتی لنگرود

علیرضا قاسمی نژاد
۱۴ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۱ موافقین ۴ مخالفین ۰